تو پی وی با نماینده کلاست حرف میزنم دلداری اش میدهم که عیب نداره مهم لطف شماست که مخابره شده بعد دلم میگیرد و مینویسم هدیه نگرفته تان رفت پیش دسته گل داده ی من. از معذوريتت خوشم نمی آید اینکه اینهمه این بانوی #طفلکی را رعایت میکنی اینکه به بهای دلش دل اینهمه را میشکنی از حسرت و حسودی گریه ام میگیرد دلم میخواهد زنگ بزنی بگی به خدا پای اون وسط نیس مثلا بهونه جور کنی که اگه استاد بفهمه ریز ریزم میکنه و چنین و چنان...
نامه ات میرسد همه احساسی میشوند یکی ایکون گریه میذارم دیگری میگوید بیایید نامه را همه در اینستا پست بگذاریم دیگر حوصله شان را ندارم اف لاین میشوم و میروم گوشه ای میخزم به قدرت در دلبری فکر میکنم. اینکه دست خودت نیست. اینکه بالذات بی رحمی و دلبر. اینکه منو اینهمه رقیب. اینکه من کجای این قصه ام...
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان