خرید بک لینک
شاگردات میخوان برات کادو بخرن با من مشورت میکنن بین خودنویس و سکه و چه و چه کیف چرم پیشنهاد میدهم میگیرد عسلی آجری. .. سرچ میکنن قیمت میگیرن قرار میشود نفری فلان قدر بدهیم از ذوق شان خوشحالم اینکه بعد کلاس میخواهند به تو بدهند در دلم قند آب میشود برای آن لحظه که نیستم... خیر میاد گفتی نه نخرند.

تو پی وی با نماینده کلاست حرف میزنم دلداری اش میدهم که عیب نداره مهم لطف شماست که مخابره شده بعد دلم میگیرد و مینویسم هدیه نگرفته تان رفت پیش دسته گل داده ی من. از معذوريتت خوشم نمی آید اینکه اینهمه این بانوی #طفلکی را رعایت میکنی اینکه به بهای دلش دل اینهمه را میشکنی از حسرت و حسودی گریه ام میگیرد دلم میخواهد زنگ بزنی بگی به خدا پای اون وسط نیس مثلا بهونه جور کنی که اگه استاد بفهمه ریز ریزم میکنه و چنین و چنان...

نامه ات میرسد همه احساسی میشوند یکی ایکون گریه میذارم دیگری میگوید بیایید نامه را همه در اینستا پست بگذاریم دیگر حوصله شان را ندارم اف لاین میشوم و میروم گوشه ای میخزم به قدرت در دلبری فکر میکنم. اینکه دست خودت نیست. اینکه بالذات بی رحمی و دلبر. اینکه منو اینهمه رقیب. اینکه من کجای این قصه ام...



منبع: http://sarresid95.blogfa.com/

برچسب: نویسنده: کاوه محمدزادگان تاريخ: دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 ساعت: 18:30

صفحه بندی