اولیش این بود که دانشگاه روی در اتاقمان یک گل و تبریک زده بود که در بدو ورود به اتاق برایم جالب بود. بعد هم اومدن دو تا از دانشجوهای قبلیم که دو سه ترم باهاشون درس داشتم و آوردن یک شاخه گل خوشگل بود. سومی هم تماس تلفنی یک دانشجویی که دانشجوی من هم نبوده و تبریک روز معلم. آخری هم تماس تلفنی یکی از دانشجویان پونزده سال قبل همکارم که با من صحبت کرد و فکر می کرد حتی استادش اونو یادش نباشه اما دوست داشت بهش تبریک بگه.
راستش امسال برای اولین بار حس کردم روز منه! و چقدر دوست داشتم حرفه ام را در آغوش بگیرم. حرفه ای که در اون هیچ وقت فراموش نمیشی و همیشه زنده ای.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان